تبليغاتX
چراغها را من خاموش می كنم
با هم باشیم
 

لیلیت بودن سخت است . اما افتخار آمیز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:38  توسط زهره  | 

يك روز از سر شوق و علاقه سراغ اينترنت رفت و شروع به ساختن وبلاگ كرد هر روز با اشتياق پس از كلي فكر كردن و نوشتن حرفهاي دلش آنرا بروز ميكرد و هر ساعت با هيجان سري به آن ميزد، شايد كسي نظري برايش گذاشته باشد . ولي هنوز كسي او را نمي شناخت و از پيام هم خبري نبود . تصميم گرفت وقتي به وبلاگهاي مورد علاقه اش سر ميزند پيامي برايشان بگذارد كه لطفاً سري به من بزنيد . آخرين متنمش با عنوان " توهم اميد " در مورد پيرمرد دم مرگ و تنهايي بود كه فراموشي داشت و هر روز براي خودش گل ميخريد وفرداي آنروز كه از خواب بلند ميشد از اينكه كسي برايش گلي آورده است قند توي دلش آب ميشد و يكروز ديگر زندگي ميكرد . روزهاي ديگري به اين شكل سپري شد و او هر روز نااميد تر شد  تا اينكه فكر ديگري به سرش زد ، رفت و براي متن خودش يك نظر گذاشت سعي كرد خودش را جاي آدمهاي مختلف و شخصيت هاي مختلفي بگذارد و از طرف آنها حرف بزند.

 يك پيام گذاشت و نوشت : متنت خيلي با حال بود بازم بنويس .

يك پيام ديگه گذاشت و نوشت : عجب آدم بيچاره اي زندگي واقعاً بي رحم است . ترجيح ميدهم بميرم و جاي او نباشم.

در پيام سومش نوشت : من هم خيلي تنها هستم و دلم ميخواهد به تمام آدمهاي تنهاي دنيا سري بزنم .

و در آخرين نظر نوشت  : زندگي رؤياست .

پيش خودش گفت شايد با خوندن نظرها كسي تشويق بشه و براش پيام بذاره حداقل ، جواب پيامهاي ديگه رو بده . با همين بهانه روزهاي زياد ديگري را به وبلاگ سر زد اما خبري نبود تا اينكه ديگر حوصله سر زدنهاي هرروزه اش تمام شد و ملاقاتش تبديل شد به هر هفته و بعد هر ماه و بعد هر....

ديگر يادش رفته بود كه چيزي به اسم وبلاگ هم داشت . تا اينكه يكروز باخواندن متني در مورد وبلاگ نويسي ناگهان به ياد وبلاگش افتاد و دلش تنگ شد به سرعت به سراغش رفت و متنهايش را خواند از اولين متن شروع كرد ولي متاسفانه هيچكدام پاسخي نداشت تا اينكه به آخرين متن رسيد و با ديدن 4 نظر از خوشحالي جيغ كوچكي زد و به سرعت شروع به خواندشان كرد.

 اولي نوشته بود : متنت خيلي با حال بود بازم بنويس .

دومي نوشته بود : عجب آدم بيچاره اي زندگي واقعاً بي رحم است . ترجيح ميدهم بميرم و جاي او نباشم.

سومين نفر نوشته بود : من هم تنها هستم و دلم ميخواهد به تمام آدمهاي تنهاي دنيا سري بزنم .

و آخري هم برايش نوشته بود : زندگي رؤياست .

چشمانش پر از اشك شد . خيلي خوشحال بود كه كساني هم به او توجه كرده اند و حرفهايش را خوانده اند و اينقدر حال داشتند كه برايش پيامي بگذارند . اين موضوع آنقدر برايش هيجان آور و برانگيزاننده شد كه دوباره تشويق شد وبلاگش را بروز كند و همان جا متن جديدي از خودش نوشت با عنوان "  اميد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:8  توسط زهره  | 

بعضي از دوستان عزيزم كه متنهاي اخير من رو خوندن فكر ميكنن تنها دغدغه من بعد ازدواجم اينه  كه رختخوابمون رو با فرد ديگري غير از همسرمون   شريك بشيم .  لازم ميدونم كه تاكيد كنم اشاره   من به " من " بودنه اونچه بخاطر خودمون  ايجاد ميكنيم  - ميپذيريم – حذف ميكنيم – تغيير ميديم – ترميم ميكنيم  و ازش لذت ميبريم تنهايي و بدون دغدغه راضي كردن و اجازه ديگري .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:58  توسط زهره  | 

طبق نوشته هاي باستاني  " ليليت " بعنوان اولين زن آفريده شده است و اولين همسرآدم بوده كه چون از نظر جوهره آفرينش با آدم تفاوتي نداشته است از تبعيت از آدم سرپيچي ميكند وبا ديگرموجودات آسماني نیز همبستر ميشود و در نهايت آدم را تنها رها ميكند . براي همين خداوند همسر بعدي آدم يعني حوا را از دنده چپ او مي آفريند تا تابع باشد وخيانت و سركشي نكند . البته آدم با وجود همسری جاوید با حوا همیشه در حسرت زندگی با لیلیت و در اندوه دوری از او بود . در حقيقت ليليت اولين زن عصيانگر تاريخ بشريست كه بعدها بخاطر اينكه الگو و سرمشقي در ايجاد شرارت در زنان نشود ، توسط مردان از صفحه تاريخ حذف ميگردد .

شما دوست دارید لیلیت باشید یا حوا ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:58  توسط زهره  | 

 

در روابط تنگاتنگ با ديگران مانند رابطه همسري مسائلي مثل پاكيزگي ، نظم ، روش پول خرج كردن ، روش سپري كردن اوقات فراغت و داشتن دوست اختصاصي مسئله ساز خواهند بود.

نظر من اينه كه لزومي نداره همه دوستان همديگر رو بشناسيد بعضي از دوستان رو بطور اختصاصي نگه داريد و وارد حوزه خانواده نكنيد .

اگر فرد خيلي منظمي هستيد و با يك فرد نامنظم و حتي بي تعهد به نظافت ازدواج كرديد تلاش نكنيد همه حيطه ها رو تحت نظر داشته باشيد ، يك حوزه شخصي براي اون فرد قائل باشيد و اجازه بديد در حوزه شخصي خودش نامرتب و بي قيد باشه ( كيف ، كمد يا اتاقش ) .

با وجوديكه سرمايه گذاريهاي مشتركي ميكنيد بخشي از درآمد خودتون رو فقط براي خودتون نگه داريد ولزومي نداره از ميزان يا روش خرج كردن اون با همسرتون به توافق برسيد اين براي هر دو شما بايد رعايت بشه .

غير از ساعاتي كه در محل كار صرف ميشه مقداري از وقت هر شخصي تنها بايد به لذتهاي فردي او اختصاص پيدا كنه پس خلوت مقطعي همديگر رو به هم نزنيد .

تمام دوستانيكه تصميم به ازدواج گرفتند پيشاپيش در مورد حوزه هاي خودشون به تفاهم برسند و همه آنهايي كه ازدواج كردند شروع به ايجاد حوزه براي خودشون كنند اين يك توهمه كه ما فكر كنيم با به اشتراك گذاشتن همه چيز متضمن خوشبختي دائمي يكديگر خواهيم بود.

                              پس حوزه ها رو جدي بگيريم 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:26  توسط زهره  | 

با سلام     سپاس از همه دوستاني كه مرا راهنمايي ميكنند و به من انگيزه ميدهند نمي توانم به تمام ايشان پيامي بفرستم كه گستره محبت آنان بزرگتر از همت من است .

 

مدتيست در جمع دوستانه ام دغدغه اي مطرح ميشود كه مايلم شما هم بدانيد.  اگر ازدواج كرده باشيد و پس از گذشت چند سال دلتان بخواهد براي كسي غير از همسرتان خود را زيبا و جذاب كنيد . . بعدازظهري را با مرد ديگري سپري كنيد. گپي عاطفي با زن ديگري بزنيد . شوري عجيب براي فشردن دستي يا در آغوش كشيدني به شما دست بدهد شما خائنيد ؟

اگر حس زيبايي از رها شدن شما را به آزمون لذتي بيرون از كانون خانواده بكشاند شما خائنيد؟

حتی برای برخی از شما این مشکل وجود دارد که در مسئله اي مانند سكس با همسرتان ارضاء نمي شويد از نيازي به اين عمق چشم پوشي كنيد ؟

آیا اگر یک زن هستید از تجربه رابطه ای خارج از ازدواج می هراسید؟ کنجکاوی این خطر را تا کنون در خود احساس نکرده اید؟ 

خيانت چيست ؟ ما تا چه اندازه بايد به ديگران و خواسته هاشان پابند باشيم و تا چه اندازه به نيازها و احساسهاي خودمان پاسخگو ؟

در صورت چنين مسئله اي شما با بروز رفتاري صادقانه و ارضاء كننده با آن مواجه ميشويد ؟ رفتاري پنهاني را انتخاب ميكنيد يا براي هميشه به سركوب و انكار هرآنچه در ذهنتان ميگذرد مي پردازيد ؟

چقدر جرات ابراز آنچه در ذهنتان ميگذرد را داريد ؟ وچقدر جسارت به عمل درآوردنش را ؟

 

بياييد پيش گامان ترويج آزادي در زندگي زناشويي باشيم . به همسرانمان اجازه دوست داشتن ديگران را بدهيم و اگر حس در آغوش كشيدن بدني را در ذهن خود مدام نشخوار ميكنند بدون ايجاد دغدغه اين فرصت را در اختيارشان بگذاريم . فراموش نكنيم همه ما تنها يكبار زندگي ميكنيم . همسرانمان را بجاي يك زندگي پرشور به محكوميتي ابدي دعوت نكنيم .
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:18  توسط زهره  | 

سلام به همه 

۲ سال و ۴ ماه پیش آخرین متنم رانوشتم و مدتی سکوت تا امروز که دوباره با خواندن نظرات و سرزدن به وبلاگهایی زیبا دلم پر از شور نوشتن شد . دغدغه هایم فرق نکرده است شاید حتی کمی هم ناامید تر شده ام در این دو سال گذشته نگاهم به مفاهیمی چون لذت بردن ، خوب بودن ، وفاداری بویژه در بستر خانواده تغییراتی کرده است . دوست دارم از لذت بردن حرف بزنم و به هرآنچه بنام لذت در کله ام فرو کرده اند و هر آنچه به بهای سرکوب لذت بمن آموختند و من سالهای متمادی به آن تن دادم و هیچ چیز را در سن خودش تجربه نکردم  و بقول بعضی ها کودک درونم از شدت گرسنگی و حسرت بازی مدام نق میزند. نیاز به حرکت دارم  لطفاً با من همراه باشید . 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:36  توسط زهره  | 

                  عطرنرگس رقص باد            نغمه شوق پرستوهای شاد                                                خلوت گرم کبوترهای مست                     نرم نرمک  می رسد اینک بهار    

                                 "   بهترین ها را برایتان آرزو میکنم"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 9:44  توسط زهره  | 

آخرين ذغدغه گفتنی، اينکه متولد دهه ششم اين قرنم

سالهايی که شروع شکل گيری خاطره در ذهنم بود، با شروع جنگ مصادف شد و درست زمانی که بايد معني اعتماد بديگران و آرامش را درک ميکردم در فضای ناامنی و بحران غوطه ور شدم و سکونتم در شهری که از خطر بمباران ايمن نبود، اين مصيبت را دو چندان ميکرد. فصل نوجوانی را آغاز کردم، سنی که آزادی بمن عزت نفس ميداد و خود نمايی و جلب توجه، اعتماد بنفس . دوست داشتم زيباترين و پربيننده ترين آدم باشم، مثل هر نوجوانی در گوشه گوشه دنيا و اين نياز سرکوب شد با ممنوعيت هايی مثل ممنوعيت حتی کفش سفيد و جوراب سفيد و مانتو شلوار رنگی .... غرورم خرد شد، با حرکاتی مثل گشتن کيف و بدنم هنگام ورود به مدرسه، اندازهُ گرفتن گشادی شلوارم توسط مسوولين مدرسه و قيچی کردن هر آنچه با سانتيمتر های آموزش و پرورش همخوانی نداشت .معنی نشاط و شادی در من کشته شد با محروميتهايی مثل نبود يک مکان ورزشی و تفريحی برای دختران. تفريحاتی هم که امروز در فضای باز مشکلی ندارد برای ما تابو بود . موسيقی ای که امروز از يک شبکه ملی ! روی يک برنامه مذهبی ميکس و پخش ميشود اگر در چار ديواری خانمان در يک جشن تولدميشنيديم مفسد في الارض خوانده ميشديم . تمام اين محروميتها شايد به تلخی محروميت های آموزشی و پرورشی و ازدست دادن فرصت های شکوفايی استعداد و خلاقيت نبود. چشم بر هم زديم و دو دهه از عمرمان سپری شد بي هيچ لذتي و دهه سوم را با پديده نکبت بار کنکور و اضطراب کار يابی آغاز کرديم و آنچنان در خمير جناح بازی و حکايت راست و چپ خواباندندمان که نفهميديم کِی اعتبار جهانيمان را قربانی کرديم؟ کِی به رتبه های آخر توسعه جهاني سقوط کرديم؟ کی ميراث چند صد ساله گذشتگان از منابع گرفته تا فرهنگ را مضمحل کرديم؟

 ما فقط يکبار ده ساله و بيست ساله و سي ساله ميشديم. آنها که ميتوانستند از من و امثال من موجوداتی خلاق ، زیبا شناس ، صلح جو ، معتقد و متخصص بسازند و بجایش شخصیتی هرهری مذهب، کینه جو، سطحی نگر و مصرف کننده فکر و تکنولوژی تحویل دادند، مستحق اندوهبارترین تسلیت ها هستند .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 21:13  توسط زهره  | 

يک غربي دهها برابر من انرژی مصرف ميکند . يک غربي دهها برابر من از امکانات آموزشي و درماني برخوردار است . من دو برابر يک غربي کار ميکنم .من دهها برابر اوسختي ها را تحمل ميکنم. من دهها برابر او از ذخاير طبيعي برخوردارم . من دهها برابر او به اقتصاد و فرهنگ کشورم ميانديشم . من دهها برابر او برای دفاع از ارزشهايم هزينه ميپردازم. من دهها برابر او از پيشينه فرهنگي برخوردارم . من از يک دهم حقوق اجتماعی و جهاني او برخوردار نيستم.من دهها برابر او به جهان ميانديشم . من يک دهم اعتبار جهاني او را هم ندارم .او دهها برابر من از دنيا تقاضا دارد . من به يک دهم تقاضاهای خودم هم نميرسم .او با يک دهم دغدغه های من دهها برابر من زندگي ميکند.                           اين حق من نيست !!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 20:46  توسط زهره  |